๑°•عطـــــرخـــــاکــــ •°๑

ســــــٱئڵ ګـۇې تۅٱم یٲزۿـــــــړٲ

๑°•عطـــــرخـــــاکــــ •°๑

ســــــٱئڵ ګـۇې تۅٱم یٲزۿـــــــړٲ

๑°•عطـــــرخـــــاکــــ •°๑

همه مدیون تو هستند الهی مــــــادر
سایه ات کم نشود از سر این نوکرها

مــــــادر،دستم برا بگیر...
چندیست راه را گم کرده ام بــانــــــو...
محتاج نگاهت هستم ،عــآجزانـھ ...

هـمــ سنگران

این کربلای من گره اش وا نمیشود

سه شنبه, ۳ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۰ ق.ظ

سال گذشته همین روزا...
قرار بود برن کربلا...یه سری اتفاقات پیش اومده باعث شد که به کل فراموش کنیم .
یه هفته به اربعین مونده بود .،تمام تلاشش رو کرد تا بتونه گذرنامه رو تمدید کنه...یک روز قبل از اربعین(پنجشنبه) خبر دادن که گذر نامه آماده ست...(البته هرروز پیگیرش بود..ولی هیچ خبری نبود)
دیگه همه چی اماده بود.ولی دیر شده بود! برای راهپیمایی اربعین دیر شده بود...گفت اشکالی نداره بازم امتحان میکنیم..
وقتی رفت تا پرس وجو کنه..گفتند که به دلیل ازدحام جمعیت نمیشه دیگه، میگن جانیست،هزاران زائر در مرز مهران بلاتکلیفین،برای رفتن یا نرفتن..
آقا جـــــانم ؛ گفتند:جــــــــــــــــــــــــــــا نیـــــــــــــــست!


با اینکه قرار نبود منم برم،ولی خیلی ناراحت شدم...
منم دوست داشتم برم..خیییییییییییییییییییلی...(دلم پر میزنه برا کربلا)
اما حرفی نزدم....
از طریق رسانه راهپیمایی رو دنبال کردم.
..دلمو فرستادم بین جمعیت...
چه جمعیتی!
چه عشقی!
...................

صدای شکستن دلمو شنیدم..اشک دیگه امانمو بریده بود..همه چیو تار میدیدم.اشکای یواشکی...
نمیزاشتم همسرم بفهمه که ناراحتم،همش میپرسید که گریه کردی؟چرا چشمات قرمزه؟(میدونستم که فهمیده گریه کردم)
ولی من انکار میکردم..با اینکه حالش بهتر از من نبود.اما بروی خودش نمی آورد.
جمعه اربعین بود...شب پنجشنبه بود که دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم...با هر تلنگری گریه میکردم.درست مثل بچه های بهونه گیر...
همسرم خیلی ناراحت شد.
اولین باری بود که پیشش اینطوری گریه میکردم....سعی داشت منو از خونه دور کنه..فضای خونه خیلی سنگین شده بود..ولی با قیافه ای که برا خودم درست کرده بودم،محال بود بتونم برم بیرون!
ناراحت رفت بیرون...وقتی برگشت ،، گفت پاشید جمع کنید بریم قم!
نزدیکترین جای ممکن که میتونستیم بریم با وقت اندکی که داشتیم.با اینکه هنوز دلم پر بود ولی از خدا خواسته با همون وضعیت ، وسایل سفر رو در عرض نیم ساعت جمع کردم و راهی شدیم.
توراه همش مسخره م میکرد ...منم به خاطر بچگی که کردم خندم گرفت.

رفتیم قم؛ اونجاهم خیلی شلوغ بود.بعدش رفتیم جمکــــــــران
خیلی خیلی آروم شدم
خیـــــــــــــــلی...
دوست داشتم همیشه بمونم اونجا.با خودم میگفتم چرا اینجا اینقدر آرامش میده.انگار تو بهشت بودم.(حتما کربلا هم اینطوریه)...
از خدا خواستم سال دیگه همسرم بتونه بره کربلا
.

 

 


 

اما امســـال...

فکرشو کن داری ساک سفر میبندی..اما مسافرش تو نیستی... چه حالی میشی...
دوباره نشد برم ؛ این کربلای من گره اش وا نمیشود
دلم گرفته....            
بد تراز پارسال...

دلم میخواد بشینم یه دل سیر گریه کنم...
نمیدونم چی بنویسم.
منه بی لیاقت که نشد برم کربلا،
نمیدونم چرا احساس میکنم هیچوقت نمیتونم برم کربلا...

 

 
سپردم دل را به جاده

 
.:.کـــــــــربلا؛ از همه دنیــــــــا حـــــــــرمِ یار یه چیزِ دیگـــــــــــه ست.:.

 

این کربلای من گره اش وا نمیشود...
خسته شدم ز بدرقه ی زائران تو..

 

.:.:.
به گمانم که میان همه ی زائرها
فقط امضای برات دل من جامانده
نام من را بنویسید کف صحن حسین
بنویسید که یک بی سرو پا جا مانده....

 

  • ۹۴/۰۹/۰۳
  • جمعه هایم بی تو بی معناست، مهدی جان بیا...