๑°•عطـــــرخـــــاکــــ •°๑

ســــــٱئڵ ګـۇې تۅٱم یٲزۿـــــــړٲ

๑°•عطـــــرخـــــاکــــ •°๑

ســــــٱئڵ ګـۇې تۅٱم یٲزۿـــــــړٲ

๑°•عطـــــرخـــــاکــــ •°๑

*
*
م‍ ‍ا ز ن‍ ‍د ه ‍ ب‍ ‍ه ‍ آن‍ ‍ی‍ ‍م ک‍ ‍ه ‍ آر ا م ‍ ن‍ ‍گ‍ ‍ی‍ ‍ر ی‍ ‍م
م‍ ‍و ج‍ ‍ی‍ ‍م ک‍ ‍ه آس‍ ‍و د گ‍ ‍یِ م‍ ‍ا ع‍ ‍د م م‍ ‍ا س‍ ‍ت
.
.
.

بایگانی
آخرین نظرات

۱ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

۰۹آذر

ایستاده‌ام، اما حس می‌کنم دارم زیر بارِ نامرئیِ عظیمی فرو می‌ریزم. این خستگی، خستگیِ روزهای عادی نیست، خستگیِ جان است که از تحملِ رنجِ کسانی می‌آید که تمامِ هستی‌ام در گروِ آرامشِ آن‌هاست.

من از دردی می‌نویسم که کسی آن را نمی‌بیند، چون برای نمایش دادن، باید قوی باشم. در ظاهر، من همان تکیه‌گاهِ همیشگی‌ام ، همان کسی که باید لبخند بزند، امید بدهد، و راه را نشان دهد. اما در درون، این دیوارِ حمایت، ترک خورده و در حال ریزش است. هر بار که یکی از عزیزترین‌هایم آه می‌کشد، تیری است که به قلبِ من اصابت می‌کند، و من باید دردش را پنهان کنم تا مبادا لرزشِ من، لرزشِ ستونِ آن‌ها شود.

انرژی منفی؟ شاید این کلمه‌ی درستی نباشد. شاید این فقط سنگینیِ حجمِ عظیمی از عشق و مسئولیت باشد که مرا زیر خود دفن کرده است. این روزها، هر تنفسی عمیق‌تر از همیشه، به قیمتِ نفس‌گیری می‌آید. می‌خواهم فریاد بزنم، اما می‌ترسم از سکوتی که پس از فریاد خواهد آمد؛ سکوتی که در آن باید دوباره تمامِ قطعات شکسته را جمع کنم و وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده است.

دلم آرامشی می‌خواهد،

فقط برای چند لحظه،

بی‌هیاهو، بی‌درد، بی‌فکر…

همیشه همین بوده…

تا می‌خواهم چیزی را درست کنم،

یه درد تازه قد می‌کشد جای قبلی.

خسته‌ام از جنگیدن،

از لبخندهای اجباری،

از گفتنِ خوبم وقتی نیستم...

سائل الزَّهرا♡