چه بگویم که….
گاهی وقتها صفحهای که روزی با شور پر میکردیم، کمکم ساکت میشود.
اینجا برای من فقط یه وبلاگ نبود؛ یه گوشهی دنج از اینترنت بود که درش نفس میکشیدم، فکر میکردم، مینوشتم، و با شما حرف میزدم. خیلی از پیامهاتون، نقدهاتون، لبخندهاتون هنوز گوشهی ذهنم هست و مثل یادگاریهایی زیبا تا همیشه کنارم میمونن.
ممنونم که خوندین، نوشتین، همراه شدین.
شایدبیان بسته بشه، اما کلماتی که بین ما رد و بدل شد هنوز زندهن ، اونجا توی حافظهی من، و شاید یه گوشه از دل شما.
قسمت گزارش هارو که باز کردم تمام عنوان ها خداحافظی بود....دلم گرفت
ولی من اصلا باورم نمیشه
شایدهم دوست ندارم باور کنم
بعدازاینجا من دیگه آواره میشم.... جایی ندارم برم.....
برفرض که از مطالبمون پشتیبان گیری کردیم! کجا ببریم؟؟
ممنونم از همهی لحظههایی که با حرفهاتون، با حضورتون، باعث شدید این خونه گرم بمونه.
نمیدونم دوباره کجا همدیگه رو پیدا میکنیم
شاید در جایی دیگه از اینترنت، یا شاید ...
اما مطمئنم راه واژهها هیچوقت تموم نمیشن
این آخرین یادداشت رو مینویسم، آرام و بیهیاهو،
به نشانهی قدردانی از همهی شما؛
شما که خوندید، باور کردید، و اجازه دادید نوشتن برام معنی پیدا کنه
امیدوارم خیلی زود بیام واین مطلب رو پاک کنم
هیچ وقت فراموشتون نمیکنم ...من اینجا زندگی کردم درس گرفتم از تک تک شما عزیزان
مدیونوجودتون هستم
حلال کنید
کاش درست بشه