وقتی کودکی متولد می شود اگر او را در زندان کوچکی بزرگ کنیم ، دنیای او به همین زندان ختم می شود ، با در و دیوار آن انس می گیرد و تمام دنیای او همین حصار کوچک است و چه بسا که به این دنیای کوچک چنان عشق و علاقه ای پیدا می کند که دوست ندارد به بیرون حصار قدم بگذارد و حتی فکر رفتن آن طرف او را ناراحت می کند زیرا شناختی از بیرون حصار ندارد .
حال اگر این کودک در سن 18 سالگی بتواند یک آجر از دنیای کوچک و تنگ و تاریک خود را بردارد و آن طرف را ببیند تازه متوجه می شود که چه دنیای بزرگتر و بهتری در انتظار اوست بنابراین دیگر از پا نمی نشیند و تلاش می کند تا خود را از این حصار نجات دهد .
خود شناسی یعنی همین از حصار کوچک تن گذشتن و رسیدن به دنیای حقیقی اگر ما بتوانیم قسمت کوچکی از دنیای ماورایی را با استفاده از خود شناسی و خدا شناسی درک کنیم دیگر دلمان به این دنیا بند نمی شود و مدام هوای عالم بالا را می کند و بالطبع برای رسیدن به آن دنیا و درک لذت های آن تلاش می کند . مثل کسی که از شوق سفری که در پیش دارد از مدت ها قبل تدارک آن را می بیند و هر لحظه که به زمان مسافرت نزدیکتر می شود شاداب تر می گردد …
مثل شهداء؛ که از خود گذشتند و به معبود رسیدند
"من عرف نفسه فقد عرف ربه "
عزاداریهاتون قبول ان شاالله
التماس دعای مخصوص
یاعلی
◇داستان این شهید رو بخونیدو ببینید بعضی وقتها گذشت از یک گناه آدم رو به چه جاهایی نمیرسونه...
+یه روز با رفقا رفته بودیم دماوند،یکی از بزرگــتر ها گفت:احمد آقا برو کتری رو آب کن بیار.....
منم راه افتادم....راه زیاد بود،کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رود خانه نزدیک شدم.تا چشمم به رود خانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین و همان جا نشستم، بدنم شروع کرد به لرزیدن، نمیدانستم چه کار کنم.همان جا پشت درخت مخفی شدم...
می توانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم.پشت آن درخت وکنار رودخانه ،چندین دختر جوان مشغول شنا بودند.همان جا خدا را صدا زدم وگفتم خدایا کمکم کن.خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم ،هیچ کس هم متوجه نمیشود.امـــا خدایا من به خاطر تو از این گناه می گذرم.
از جایی دیگر آب تهیه کردم و رفتم پیش بچه ها و مشغول درست کردن آتش شدم.خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بود.یادم افتاد حاج آقا حق شناس گفته بود:هرکس برای خدا گریه کند، خداوند اورا خیلی دوست خواهد داشت...گفتم از این به بعد برای خدا گریه میکنم.حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم و اشک میریختم و مناجات میکردم.خیلی با توجه گفتم یا الله......یا الله.........به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همۀ اطراف شنیده میشد.به اطرافم نگاه کردم، صدا از همۀ سنگریزه های بیابان و درخت ها وکوه ها می آمد!!!!
همه میگفتند: سبوح القدوس و رب الملائکة و الروح....
از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد....
✎ در سـال1391 ، دفترچه ای که 27 سال پس از شهــادت احـمد آقا داخل کیفـی قدیمـی که متعلق به ایشون بود ،بدست آمــد.در آخرین صفحه نوشته بود که...
در دوکوهه مشغول وضو گرفتن بودم که مولای خوبان عالم ،حضرت مهدی(عج) را زیارت کردم...
شهدا برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید وما مرده ایم...
◇کتاب عارفانه سیره عملی فرار از گناه شهید احمد علی نیری.
آیت الله بهجت(ره) می فرمودند:
مثل ما تنبل نباشید، زود به زود به مشهد بروید.گاهی موانع بزرگی با یکبار مشهد رفتن از سر راه ما برداشته میشود.
هنگامی که به حرم مشرّف شدید،به عدد اسم ابجد امام رضا علیه السلام،یعنی هزار و یک مرتبه " یا رئـــــوف و یارحـــــــیم " بگویید.
زیارت کنید،نماز زیارت بخوانید و بعد به امام رضا علیه السلام بگویید:دست خالی آمده ام،گره به کارم افتاده است.شما مشکلم را حل کنید.
برگردید وببینید امام رضا علیه السلام چطور مسیر را برای شما هموار میکند.
او حجت خدا وپناه شیعه است.آسمان وزمین وآنچه بین آن دو است، در اختیار امام رضا علیه السلام است.
خود را قطــره ای از دریای امامتش فرض کن تا محبتش را نسبت به خود درک کــنید.
مرحوم قطب الدّین راوندی روایت کرده است؛روزی از امام جعفر صادق علیه السلام سوال کردند:روزگار خود را چگونه سپری میفرمایید؟
حضرت در جواب فرمودند:عمر خویش رابر چهارپایه و رکن اساسی سپری می نمایم.
*می دانم آنچه که روزی برای من مقدر شده است،به من خواهد رسید،و نصیب دیگری نمی گردد.
*می دانم دارای وظایف و مسئولیت هایی هستم که غیر از خودم کسی توان انجام آنها را ندارد.
*می دانم مرا مرگ در می یابد و ناگهان بدون خبر قبلی مرا می رباید،پس باید هرلحظه آماده ی مرگ باشم.
*و می دانم خدای متعال بر تمام امور و حالات من آگاه و شاهد است و باید مواظب اعمال و حرکات خود باشم.
ای ششمین ستاره تابناک امامت و ولایت،صادق آل محمد(ص)،به راستی صداقت،تنها واژه ای است که برازنده نام توست.نامت را با افتخار به دل های غریبمان می سپاریم ،تا یادت آرام بخش سینه های بی تابمان باشد.
شهادت جانسوز رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق علیه السلام تسلیت باد.
یک بار با عصبانیت ایستادم بالای سر منصور و نمازش که تمام شد؛گفتم:«منصور جان،مگه جا قحطیه که میایی می ایستی وسط بچه ها نماز؟!
خب برو یه اتاق دیگه که منم مجبور نشم کارم رو ول کنم وبیام دنبال مهر تو بگردم.»تسبیح رو برداشت و همان طور که میچرخاندش،گفت«این کار فلسفه داره.من جلوی اینها نماز می ایستم که از همین بچگی با نماز خوندن آشنا بشن.مهر رو دست بگیرن و لمس کنن.من اگه برم اتاق دیگه واینها نماز خوندن من رو نبینن..چطور بعدا بهشون بگم بیایین نماز بخونید؟!»
قرآن هم که میخواست بخواند؛همین طور بود.ماه رمضان ها بعد از سحر کنار بچه ها می نشست و با صدای بلند و لحن خوش قرآن میخواند.همه دورش جمع میشدیم.من هم قرآن دستم میگرفتم و خط به خط با او می خواندم.
اصلا اهل نصیحت کردن نبود.می گفت به جای اینکه چیزی را با حرف زدن به بچه ها یاد بدهیم. باید با عمل خودمان نشانش بدهیم...
شهید ستاری به روایت همسر
آری شهدای ما چنین اند...
در گذشته الگوی کودکان ما پدر ومادری بودند که در حسینیه هاو مساجد و... کنار پدر ومادرشان می نشستند و کم کم اُخت می گرفتند.
راستی اینک الگوی کودکانمان چیست؟؟
امر- به - معروف - و - نهی- از -منکر- عملی را با کودکان خود تجربه کنیم!!
امام سجاد(علیه السلام)میفرمایند:
اگر باکسی برخورد کردی که،سنش از تو بیشتر بود،بگو چون سنش از من بیشتر است،پس ایمانش هم از من بیشتر است.
واگر با کسی برخورد کردی که سنش از تو کمتر بود،بگو چون سنش از من کمتر است،پس گناهش هم از من کمتر است.
و اگر با کسی برخورد کردی که هم سن وسال تو بود،بگو من به گناه خود یقین دارم و به گناه او شک،...پس در هر حالت ممکن است که در نزد خداوند از من عزیز تر باشد.
مانشانه های ظهور را داریم،ولی شرط ظهور فقط یکی است.وآن هم آماده شدن شیعیان است.ظهور در شرایطی رخ میدهد که خیلی از مقدمات فراهم شده باشد و الا حضرت تشریف نمیآورد. حضرت برای فرماندهی یک لشکر سازمانیافته میآید، نه برای سازماندهی یک لشکر پراکنده و متشتت..
+از خدا میخواهیم ما را جزء کسانی قرار ندهد که بعد از روشن شدن حق، ساکت نشستند؛ مثل آن مردم نامرد مدینه که حقانیت حضرت زهرا(س) را دیدند و همهچیز برایشان روشن شد، ولی ساکت نشستند و از ایشان دفاع نکردند...
حجت الاسلام و المسلمین پناهیان
دلخسته خــدا خــدا میکردم یک ماه برای تو دعا میکردم
هر جمعه ی ماه رمضانی که گذشت تا وقت اذان تو را صدا میکردم
سی روز به عشق دیدنت آقاجان من روزه ی خود به اشک وا میکردم
در هرشب قدر وقت احیاء ارباب بایاد شما یاد وصفا میکردم
ای کاش نماز عید فطرِ خود را در پشت سر تو اقتدا میکردم
افسوس چنین نشد ومن فهمیدم یک ماه برای خود دعا میکردم
رمضـــان هم سپری شد خبری از تو نشد
سهم ما خون جگری شد خبری از تو نشد
الهی ماه رمضون هم گذشت ومن از خودم نگذشتم،تو از من بگذر
دلم نمیاد دلنوشته وداع را بنویسم،هروقت هم که بهش فکر میکردم،باخودم میگفتم خب حالا وقت دارم.برای خداحافظی زوده، کو تا ماه رمضون تموم بشه، ولی خب مثل اینکه وقتشه...ولی...
من به این مهمونی عادت کرده بودم..دلم گرفته......عجب سفره ای بین ما بود.عجب برکتی داشت...
تا چشم بهم گذاشتیم تموم شد! دیگه لحظه لحظه ی وداعه...دوست دارم سرم رو بزارم کنار این سفره ی خدا،ویه دل سیر به حال خودم گریه کنم...آخه من که جایی رو ندارم برم.دلم خوش بود به این ماه...
پر از بغضم...
نکنه مهمانی آخرم باشه؟!...
میروی و دل من سنگ شود
رمضــان یـک خبــر از یار بــده
بر دلـــم مــژده ی دلــدار بــده